این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده. توسط یک کودک آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی دارد:
This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :
"When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I sick, I Black, And when I die, I still black... And you White fellow, When you born, you pink, When you grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue, When you scared, you yellow, When you sick, you Green, And when you die, you Gray... And you call me colore???
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
میدان صبحگاه دوکوهه است اینجا؛ جایی که مثل دریا، انگار انتهایش معلوم نیست. جایی که زمانی معراج روحانیِ عاشقان الله بود. جایی که بسیاری در اینجا مهر شهادت بر پرونده خود زدند و برای همیشه سعادتمند شدند. درست در چنین ساعتهایی اینجا دیگر زمین نبود. اینجا عرش خدا بود. عرش واقعی خدا؛ چونکه عرشیان خاکی در اینجا با خدا ملاقات داشتند. و چه عاشقانه بود آن ملاقاتها ! و من اینک اینجا نشسته ام و همچنان به شرمندگی خود فکر می کنم که آنها که بودند و من که هستم؟!! آنها چه کردند و من چه می کنم؟!! آنها چطور بودند و من الان چطورم؟!!............. مکه من فکه بوَد، منــــای من دوکوهـــه قبله من جبهه و کربلای من دوکوهه مدینه ام شلمچه و بقیع مــــن هویــــزه مروه من طلاییه، صفای من دوکوهه دیار غربت و غم و وادی عشق و عرفـان جای قبــول توبه و دعای من دوکوهه اگرچه راه کربلا بسته به عاشقان است علقمــه و فرات و نینوای من دوکوهه قافله رفته و دگـــر جدایــــم از شهیــدان مریض هجرم و فقط دوای من دوکوهه نامه ای به دوکوهه ... یادش بخیر! چه صفایی داشت میدان صبحگاهش! مثل دریا، انگار تمامی نداشت. یادش بخیر نیمه شبها تو وسط میدون صبحگاه می نشستم و خودم را بین رزمنده ها حس می کردم که دارند مناجات می کنند. یادش بخیر کنج همین میدون بود بود که برای آخرین بار "محمد عبدی" را دیدم .... یادش بخیر حسینیه حاج همت و کمیل خواندن حاجی.... مکه من فکه بود، منای من دوکوهه ...
یادش بخیر ساختمان گردان کمیل! یادش بخیر اون شبی که "داود" جلوی ساختمون، تو تاریکی بچه ها رو جمع کرد و به یاد شبهای عملیات از رفقایش گفت! یادش بخیر ....!
و اینک بعد از گذشت این همه سال من در جای آنها نشسته ام. چشم که بسته می شود و گوش که از این اصوات دنیوی فارق می گردد به راحتی می توان حضور آنها را در اینجا حس کرد. هنوز انگار از گوشه گوشه میدان، صدای مناجات و العفو گفتن ها بگوش می رسد. هر جای میدان را که نگاه می کنم انگار عزیزی با خدایش خلوتی کرده و آنچنان عاشقانه با او مناجات می کند که گویا فقط، خدا مال خود اوست. هرکس فانوسی به دست و پتویی به سر کشیده، بر گناهان نکرده اش توبه می کند و ...
عید برای هرکس رنگ و بویی خاص دارد. بعضی ها یاد سفره هفت سین و آجیل و عیدی گرفتن می افتند و بعضی هم دید و بازدیدها برایشان تداعی می شود، ولی چند سالی است که عید و تعطیلات نوروز برایم یادآور چیز دیگری است. وقتی حدود ده سال پیش برای اولین بار در این تعطیلات نوروز پایم به مناطق جنگی باز شد، هیچگاه فکر نمی کردم که شاید این سفر، دلم را در گرو چیزی ببرد و اسیر خود کند. وقتی اولین بار پایم به دوکوهه رسید، هیچگاه فکر نمی کردم که دلم تا عید بعد و تجدید زیارت آن، بی قرار باشد. اما نه! همان بار اول کافی بود که هنوز عید نشده تمام همّ و غمم این باشد که یک بار دیگر، حداقل به چشم سر، محل رفت و آمد فرشتگان خاکی خدا را ببینم؛ و خدا هم دل سیاهم را نمی شکست و هر سال با هر سابقه ای که داشتم باز هم محبتش را در حقم صد چندان می نمود و مرا در آن قدمگاه فداییان روح الله(ره) راه می داد، تا دل زنگار گرفته ام جلایی بگیرد و چند صباحی پاکی استشمام کند و خلوص استنشاق کند....
ولی نمی دانم که امسال به کدامین خطایم این حداقل آرزویم برآوده نشد و در حسرت این دیدار سوختم. این چند روز هر بار که دیدم و شنیدم عزیزی راهی این سفر است، انگار تکه ای از دلم کنده می شد. وقتی یاد آن بهشت خاکی ایران می افتادم و یادم می آمد که چه توفیقی از من سلب شد، بیشتر دلم آتش می گرفت. یاد اروند و غروب دلگیرش! یاد طلائیه و سه راهی شهادتش! یاد شلمچه و گودال قتلگاهش! یاد فکه و رملهایش! یاد دهلاویه و ابرمردی که در آن خدایی شد! یاد هویزه و تن هایی که زیر شنی های تانکها لگدمال شد! و یاد دوکوهه ...! و یاد دوکوهه ...! دوکوهه ...! دوکوهه ...!
و ما چه می دانیم که دوکوهه چیست؟؟!!
یاد دوکوهه و ایستگاه قطارش که برای رزمنده ها "دلبر" و "دلاور" بود! یاد دوکوهه و ساختمانهای غربت گرفته اش! یاد دوکوهه و دیوار نوشته هایش! یاد دوکوهه و حسینیه حاج همتش! یاد دوکوهه و حوض کوثرش! یاد دوکوهه و میدان صبحگاهش! همانجا که سجده گاهی بود به وسعت آسمان....
یادش بخیر ....! یادش بخیر ....!
و من امسال از فرسنگها فاصله، دلم را روانه آن دیار کردم و با خاطراتم دلخوشم و سپری می کنم و نمی دانم که دوباره لیاقت حس کردن آن بهشت را دارم ...؟!!
غلامحسین موحد دانش در سال 1313 در منزلی واقع در چهار راه مختاری تهران متولد شد. او در سال 1335 ازدواج کرد و در سال 1337 اولین فرزندش به دنیا آمد که علی رضا نام داشت. سه سال بعد هم در گوش دومین پسر ، با نام محمد رضا ، اذان خواندند. این دو پسر ، و دختری که چندی بعد پا به عرصه وجود گذاشت ، همه ی ثروت حاج غلامحسین و همسرش در این دنیا بودند
سال 1357 که انقلاب سلامی ، وجود خود را به رخ عالم و آدم می کشید ، حاج غلامحسین فهمید آقازاده هایش در مسیری گام برمی دارند که باید دل از آنان بردارد
نوروز سال 1361 ، جای هر دو پسر بر سر سفره ی عید خالی بود. هر دو در عملیات «بیت المقدس» دست بر آتش داشتند ، یکی در گردان حبیب و دیگری در گردان سلمان.
یکی از روزهای اردیبهشت علی رضا به خانه تلفن کرد و گفت: بابا! محمد دارد می آید . حاج غلامحسین گفت: دارد می آید یا می آورندش . علی رضا هم جواب داد می آورندش .
علی رضا در مراسم تدفین برادر ، مجبور بود به پدر تکیه کند و گام بردارد ، چون زخم های پایش هنوز تازه بود. علی رضا مدتی بعد به فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) منصوب شد و در این مسیر با فراز و نشیب هایی برخورد کرد که ... بگذریم.
مرداد ماه سال 1362 ، وقتی رفقای حاج علی بعد از کلی آماده سازی خودشان ،با خبری بد به خانه حاج غلامحسین رفتند ، یکی شان پرسید: از حاج علی چه خبر؟ و پدر که با رویایی صادقانه از رفتن آخرین پسرش آگاه شده بود جواب داد:علی شهید شده و...
پیکر حاج علی رضا ، از حاج عمران ، به معراج شهدای تهران منتقل شد و حاج غلامحسین با آقازاده ی ارشدش ، برای آخرین بار وداع کرد.
تا همین امروز هم کسی اشک ریختن حاج غلامحسین را برای پسرانش ندیده است.
حالا حاج علی رضا موحد دانش در قطعه 24(ردیف : 573- شماره :25) و محمد رضا موحد دانش در قطعه 26، انتظار قیام مولایشان را می کشند. مدت زیادی نیست که مادرشان هم به آنان پیوسته است.
خدا سایه حاج غلامحسین را از سرمان کم نکند.
روحمان با یادشان شاد
قدم به مناطق جنوب که می گذاری آسمان دلت بارانی می شود ، دیدگانت به اشک می نشیند وبغض سنگین راه گلویت را می گیرد . از کنار شهرها که می گذری بانگ های گرم ومعصوم ، خود تو را به ضیافت سالهای جنگ فرا می خوانند وبا تمام وجود ، زخمهای تنشان را در برابر دیدگانت به تماشا می گذارند تا روایتگر استقامت و ایثارشان باشی . آری ! وتو عاشقانه به دیدارشان می شتابی ! می دانی که هنوز حرف های نا گفته زیادی برای گفتن دارند .اما دریغ ! از محرمی که گوش به حرفهای دلشان بسپارد .
از میان شهرها غریب تر ، خرمشهر را می یابی ، خرمشهری که هنوز آثار جنگ را بر پیشانی سترگ خود به یادگار دارد ، خرمشهری که زیر رگبارهای آتش دشمن چشم های به خون نشسته اش را تقدیم غروب کند ، خرمشهری که مردانش کوهی از ایثار و شهامت بودند ، مردانی که عاشقی را در لبیک به امام ومقتدایش به اوج خود رسانده بود .
سراغ بچه های جنگ را می گیریم ، او را می یابیم مردی از تبار مردان مرد ! مردی از تبار الاله های جا مانده از قافله شهدا ! چقدر صمیمی با بچه ها برخورد می کنند !هنوز سادگی و صفای بچه های جنگ را دارد ، با حرف هایش ما را به آن سال ها می برد . گرم صحبت که می شود برایمان از خرمشهر می گوید ، نگاه اشک مهمان ناخوانده چشمانش می شود ، چنان دقیق و لحظه به لحظه وقایع را برایمان با زگو می کندکه انگار همین دیروز بوده که این حوادث اتفاق افتاده است .
می گوید ! وارد اینجا که می شوی باید با وضو وارد شوی ! چرا که قطعه قطعه این خاک بوی بچه ها را می دهد ، کوچه ای را نمی توانی پیدا کنی که آغشته به خون شهیدی نباشد . می گوید وقتی شهید سید مرتصی آوینی اینجا می آید تا از زبان بچه ها حرف بکشد نمی تواند ، چرا که اینجا هنوز هم حماسه هست ، هنوز هم ایثار هست .
وقتی ازشب سقوط خرمشهر می گوید ، یادی هم از شهید دانشجو «بهروز مرادی» می کند . از او می گوید ، از حماسه هایش ، از بزرگی روحش . می گوید : شبی که فریاد های «یا زهرا»«یا زهرای» بچه ها بلند می شود ، شبی که لحظه های ملکوتی دیدار معشوق بر چهره ها جلوه گر می شود شهید مرادی می آید درست زیر همین پل (اشاره به پل خرمشهر) صدای کارون را ضب می کند ، صدای بچه ها را ضبط می کند ، آن شب به جای اشک خون می گرید . وقتی از او علت را می پرسند ، جواب میدهد : « مگر نمی بینید کارون دارد بچه ها را با خود می برد . مگر نمی بینید صدای «یا زهرا»«یا زهرای» بچه ها از دل کارون شنیده می شود . مگر ناله های عاشقانه بچه هارا نمی شنوید که در راه رسیدن به دوست بی قراری می کنند ، می خواهم صدا ها را ضبط کنم تا برای همیشه در گوشم طنین انداز شود ، می خواهم به یاد همین بچه ها شب را به صبح برسانم ، می خواهم از همین بچه ها که عاشفانه می روند تا انتقام سیلی زهرا را بگیرند ، بخواهم که شفاعت ما را هم بکنند ، می خواهم... .» به اینجا که می رسد هق هق گریه هایش را می شنویم ، نگاهش را از بچه ها می گیرد و به سمت کارون خیره می شود .
چشم به امواج متلاطم کارون می دوزیم . انگار زمزمه های عاشقانه بچه ها را از دل کارون می شنویم ، لحظات زیبا ، غروب دلمان را با خود می برد ، گویا غروب هم دلش به اندازه آسمان دیدگان ما بارانی است.
برگرفته از هفته نامه پرتو شماره 620 مورخه 24/12/90
عباس دوران به سال 1329 در شیراز متولد شد. شهید دوران با آغاز جنگ تحمیلی خدمت خود را در پست افسر خلبان شکاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شکاری نفتی شهید نوژه ادامه داد و در طول سالهای دفاع مقدس بیش از یک صد سورتی پرواز جنگ انجام داد.
دوران در تاریخ 7/9/1359 اسلکه « الامیه» و « البکر» را غرق کرد و در عملیات فتح*المبین نیز حماسه آفرید.در تاریخ 20/4/1361 برای انجام مأموریت حاضر شد و هدف موردنظر او ناامن کردن بغداد از انجام کنفرانس سران کشورهای غیرمتعهد بغداد بود.
اما هنگام عملیات اصابت موشک عراقی باعث شد، هواپیما آتش بگیرد، دوران به طرف پالایشگاه الدوره پرواز کرد و تمام بمب ها را بر روی پالایشگاه فرو ریخت، قسمت عقب هواپیما در آتش می سوخت.
کاظمیان، همراهش با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالک غیرمتعهد پرواز کرد. او در آخرین لحظات با یک عملیات استشهادی هواپیما را به ساختمان هتل کوبید.
سردار دلاور 40 ساله ایران اسلامی در روز سی ام تیر سال 1361 به شهادت رسید.
سرانجام بعد از بیست سال تنها قطعه ای از استخوان پا به همراه تکه ای از پوتین عباس دروان به میهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده آن را در شیراز به خاک سپردند.
روحمان با یادش شاد
آنچه در ادامه مطلب خواهید خواند اولین نامه ای است که شهید عباس دوران برای همسرش در روزهای جنگ تحمیلی نوشته است.
خاتون من ، مهناز خانم گلم سلام
بگو که خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می شه کرد جنگ جنگ است و زن و بچه هم نمی شناسد .
نوشته بودی دلت می خواهد برگردی بوشهر . مهناز به جان تو کسی اینجا نیست همه زن و بچه ها یشان را فرستادند تهران و شیراز و اصفهان و ...
علی هم (سرلشگر خلبان شهید علیرضا یاسینی ) امروز و فرداست که پروانه خانم و بچه ها را بیاورد شیراز دیشب یک سر رفتم آن جا . علیرضا برای ماموریت رفته بود همدان از آنجا تلفن زد من تازه از ماموریت برگشته بودم می خواستم برای خودم چای بریزم که گفتند تلفن . علی گفت : مهرزاد مریضه پروانه دست تنهاست . قول گرفت که سر بزنم گفت : نری خونه مثل نعش بیفتی بعد بگی یادم رفت و از خستگی خوابم رفت ، می دانی این زن و شوهر چه لیلی و مجنونی هستند .
پروانه طفلک از قبل هم لاغر تر شده مهرزاد کوچولو هم سرخک گرفته و پشت سرش هم اوریون پروانه خانم معلوم بود یک دل سیر گریه کرده . به علی زنگ زدم و گفتم علی فکر کنم پروانه خانم مریضی مهرزاد را بهانه کرده و حسابی برات گریه کرده است . علی خندید و گفت : حسود چشم نداری توی این دنیا یکی لیلی من باشه ؟
دلم اینجا گرفته عینکم رو زدم و همان طور با لباس پرواز و پوتین هایی که چند روز واکس نخورده نشستم تا آفتاب کم کم طلوع کنه باد آن روزی افتادم که آورده بودمت اینجا ، تو رستوران متل ریسکس نمی دونم شاید سالگرد ازدواج یکی از بچه ها بود .
اگر پروانه خانم و بچه ها توی این یکی دو روز راهی شیراز شدند برایت پول می فرستم .
خیلی فرصت کم می کنم به خونه سر بزنم ، علی هم همینطور حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم . دوش که پیشکش پوتینهایم را هم دو سه روز یکبار هم وقت نمی کنم از پایم خارج کنم . علی که اون همه خوش تیپ بود رفته موهایش رو از ته تراشیده من هم شده ام شبیه آن درویشی که هر وقت می رفتیم چهارراه زند آنجا نشسته بود .
بچه های گردان یک شب وقتی من و علی داشت کم کم خوابمون می برد دست و پایمان را گرفتند و انداختند توی حمام آب را هم رویمان بازکردند . اولش کلی بد و بی راه حواله شان کردیم اما بعد فکر کردیم خدا پدر و مادرشان را بیامورزد چون پوتینهایمان را که در آوردیم دیدیم لای انگشتهایمان کپک زده است .
مهناز مواظب خودت باش این حرفها را نزدم که ناراحت بشی بالاخره جنگ است و وضعیت مملکت غیر عادی . نمی شود توقع داشت چون یک سال است ازدواج کردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم جنگ و مردم و کشور را رها کرد و آمد نشست توی خانه . از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده است پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدر خودمان خوشی کردیم و خوش بخت بودیم به قول بعضی از بچه های گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است اگر ما جلوی این پست فطرتها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاکمان می آید . بگذریم
از بابت شیراز خیالت راحت آن جا امن است کوه های بلند اطرافش را احاطه کرده و اجازه نمی دهد هواپیماهای دشمن خدای ناکرده آنجا را بزنند . درباره خودم هم شاید باورت نشه اما تا بحال هر ماموریتی انجام دادم سر زن و بچه های مردم بمب نریختم اگر کسی را هم دیدم دوری زدم تا وقتی آدمی نبوده ادامه دادم .
لابد خیلی تعجب کردی که توی همین مدت کوتاه چطور شوهر ساکت و کم حرفت به یک آدم پر حرف تبدیل شده خودم هم نمی دانم به همه سلام برسان به خانه ما زیاد سر بزن مادرم تورا که می بیند انگار من را دیده .
سعی می کنم برای شیراز ماموریتی دست و پا کنم و بیایم تو راهم ببینم همه چیز زود درست می شود دوستت دارم خیلی زیاد .
مواظب خودت باش
همسرت عباس - مهر ماه 1359
سازنده ترین کلمه گذشت است آن را تمرین کن
پرمعنی ترین کلمه ما است آن را به کار بر
عمیق ترین کلمه عشق است به آن ارج بده
بی رحم ترین کلمه تنفر است با آن بازی نکن
خودخواهانه ترین کلمه من است از آن حذر کن
ناپایدارترین کلمه خشم است آن را فرو بر
بازدارنده ترین کلمه ترس است با آن مقابله کن
با نشاط ترین کلمه کار است به آن بپرداز
پوچ ترین کلمه طمع است آن را بکش
سازنده ترین کلمه صبر است برای داشتنش دعا کن
روشن ترین کلمه امید است به آن امیدوار باش
ضعیف ترین کلمه حسرت است حسرت کش نباش
تواناترین کلمه دانش است آن را فرا گیر
محکم ترین کلمه پشتکار است آن را داشته باش
سمی ترین کلمه شانس است به امید آن نباش
لطیف ترین کلمه لبخند است آن را حفظ کن
ضروری ترین کلمه تفاهم است آن را ایجاد کن
سالم ترین کلمه سلامتی است به آن اهمیت بده
اصلی ترین کلمه اعتماد است به آن اعتماد کن
دوستانه ترین کلمه رفاقت است از آن سو استفاده نکن
زیباترین کلمه راستی است با آن روراست باش
زشت ترین کلمه تمسخر است دوست داری با تو چنین شود؟!
موقر ترین کلمه احترام است برایش ارزش قائل شو
آرامترین کلمه آرامش است آرامش را دریاب
عاقلانه ترین کلمه احتیاط است حواست را جمع کن
دست و پا گیر ترین کلمه محدودیت است اجازه نده مانع پیشرفتت شود
سخت ترین کلمه غیر ممکن است غیر ممکن وجود ندارد
مخرب ترین کلمه شتابزدگی است مواظب پل های پشت سرت باش
تاریک ترین کلمه نادانی است آن را با نور علم روشن کن
کشنده ترین کلمه اضطراب است آن را نادیده بگیر
صبور ترین کلمه انتظار است منتظرش بمان
با ارزش ترین کلمه بخشش است برای بخشش هیچوقت دیر نیست
قشنگ ترین کلمه خوشرویی است راز زیبایی در آن نهفته است
رسا ترین کلمه وفاداری است بدان که جمع همیشه بهتر از یک فرد بودن است
محرک ترین کلمه هدفمندی است زندگی بدون آن پوچ است
و
هدفمند ترین کلمه موفقیت است پس پیش به سوی موفقیت
با گذشت بیش از 20 سال از جنگ هنوز هم دیدن تصاویر حضور در جبهه، انسان را به حیرت وا می دارد.
حضور گسترده بچه های 12 و 13ساله و نوجوانان 15 و 16 ساله که قاعدتا درآن زمان می توانستند پشت میز به تحصیل بپردازند باعث شد بسیاری از قواعد جنگ به نفع کشور تغییر کند ولی آیا تا چه اندازه جانفشانی ها، از خود گذشتگی ها، ترکش خوردن ها و شیمیایی شدن های این افراد مورد نگاه تیز بین نهادهای مسئول قرار گرفته است.
با یک بررسی مختصر می توان بسیاری از این قبیل افراد که با لبیک به ندای جهاد رهبر و امام خود صحنه های جهاد و جنگ را برگزیدند تا سپری در برابر حملات همه جانبه دشمن باشند را دید که در گوشه ای از این کشور با تمام آلام و زخم های ناشی از حضور در جنگ، به امان خود رها شده اند و روزگار را به سختی می گذرانند.
حجت الاسلام «میرسید احمد موسوی هاشمی» یکی از این افراد است که به گفته خودش وقتی به جنگ رفت و درس حوزوی خود در حوزه علمیه قم را رها کرد، حتی یک تار مو در صورت نداشت و خیلی ها به او می گفتند «بچه اینجا جای بازی نیست» اما اکنون «سید احمد» در روستایی ناشناخته در شهری محروم در استان خوزستان به سختی در حال گذران رندگی است در حالیکه امروز باید به گونه ای نهادهای متولی به وی رسیدگی می کردند که زندگیش الگویی برای جوانان و نوجوانان امروز ما باشد و وی بتواند با فراغت بال، خاطرات، معجزات و درس های هشت سال جنگ که هنوز در سینه اش مانده را به نسل فعلی و نسل آینده منتقل کند.
«سید احمد» در سال 1344 در خانواده معروف سادات هاشمی موسوی در روستای آسیاب شهرستان امیدیه به دنیا آمد.
وی در سن 15 سالگی برای فراگیری علوم حوزوی به قم رفت و تنها یک سال بعد به دست آیت الله «مرعشی نجفی» معمم شد و به گفته خودش: «حالا می فهمم یکی از افتخارات دوران طلبگی من معمم شدن به دست آیت الله مرعشی نجفی است».
حضور در جبهه در سن 16 سالگی
هنگام شروع جنگ 16 سال بیشتر نداشت. آن زمان در قم طلبه بود و در حال فراگیری علوم حوزوی بود ولی با همان سن و سال نمی توانست در برابر فرمان جهاد امام خمینی(ره) بی تفاوت باشد در همان موقع یک دوره فشرده آموزش های نظامی شامل استفاده از اسلحه و برخی مهمات ابتدایی را گذراند و خود را به جبهه ها رساند.
سید احمد موسوی در این خصوص می گوید:«وقتی در سن 16 سالگی وارد جبهه شدم حتی ریش نداشتم ولی شوق حضور در جبهه و دفاع از کشور مرا به سمت مناطق عملیاتی کشاند. در آنجا ابتدا روحانی تبلیغی بودم ولی بعد که فرماندهان، شوق و علاقه ام به حضور در خط مقدم را متوجه شدند به من اجازه حضور در اینگونه عملیات را دادند».
برای اولین بار به همراه تیپ «المهدی» که بعدها به لشکر «المهدی» تغییر نام داد و اغلب نیروهای آن را بچه های استان فارس تشکیل می دادند در عملیات «طریق القدس» در منطقه «بستان» شرکت کرد.
محاصره در بین یک تیپ زرهی عراقی
در حالیکه عمامه به سر داشت به همراه 360 نفر از نیروهای تیپ «المهدی» به سمت منطقه عملیاتی طریق القدس راه افتاد و ساعت 12 شب روز هشتم آذر سال 1360 عملیات آغاز شد اما در حین عملیات در محاصره یک تیپ زرهی در همان منطقه قرار گرفتند.
خودش در توصیف این واقعه می گوید: در حالی که تنها 200 نفر بودیم در برابر چهار هزار نفر از نیروهای بعثی با انبوهی از تجهیزات و تانک های مدرن آن زمان قرار گرفتیم ولی حال عجیب آن شب و از خودگذشتگی ها را نمیتوان توسط کلمات بیان کرد.
محاصره تا ظهر روز بعد ادامه پیدا کرد ولی دسته «سید احمد» اجازه ندادند حتی یک عراقی به این سمت خاکریز بیاید چرا که در این صورت آنها متوجه می شدند عده این دسته کم است و به سمت مرزهای ایران و رزمنده هایی که در آن حوالی بودند حمله می کردند در حالیکه آنها فکر می کردند دسته سید احمد یک گردان است نه 200 نفر. در میان آنها یک پسر بچه 12 ساله شیرازی به نام «خاکی» بود که به تنهایی دو تانک را منهدم کرد. «خاکی» بعدها شهید شد و «سید احمد» در موردش می گوید: یادم می آید عکس او را روی جلد یکی از مجلات آن زمان دیدم.
فرار ناگهانی تیپ زرهی عراق
از 200 نفر دسته «احد» آن روز، 150 نفر رخمی و شهید شدند اما مقاومت همچنان ادامه داشت و عراقی ها همچنان احساس می کردند در برابر یک گردان ایرانی قرار گرفته اند ولی ظهر جنگ تن به تن شد و تلفات نیروهای ایرانی همچنان ادامه پیدا کرده بود.
«سید احمد» در این خصوص می گوید: «ولی ناگهان دیدیم عراقی ها به سرعت در حال عقب نشینی هستند ولی کسی تا به امروز متوجه نشد علت آن عقب نشینی چه بود اما من اعتقاد به معجزه دارم زیرا در هر صورت همه ما در آن موقع شهید می شدیم و عراقی به اهداف خود دست پیدا می کردند».
وی افزود: بعد از فرار عراقی ها به علت ترکش هایی که در بدن داشتم و خستگی فراوان ناشی از بی خوابی، روی زمین افتادم و دیگر نتوانستم چیزی بفهمم. فقط متوجه شدم نیروهای ایرانی به ما رسیدند و در حال جمع آوری ما بودند و می شنیدم که در مورد من می گفتند «شهید شده است» و من احساس کردم واقعا شهید شده ام به همین دلیل من را در کنار اجساد شهدا گذاشتند و بردند ولی ناگهان یک نفر که در حال بررسی شهدا بود گفت که این رزمنده زنده است و اینگونه بود که من را به بیمارستان سینای اهواز بردند و بعد از مدتی به لطف خدا مجددا به جبهه ها بازگشتم.
مهمانی چندین ساله سه ترکش در سر سید احمد
دکترها هیچ وقت متوجه سه ترکشی که در سر سید «احمد موسوی هاشمی» جا خوش کرده بودند نشدند و این ترکش ها هنوز به یادگار در سر «سید احمد» هم نفس و یارش هستند و این خود برای هر کسی می تواند سند جانبازی و جانفشانی سید احمد باشد.
سید احمد بعد از آن جبهه ها را رها نکرد و در کنار تحصیل علوم حوزوی در بسیاری از عملیات مهم آن زمان همانند «کربلای پنج» و «بدر» شرکت کرد و در این بین بارها مواد اصابت ترکش قرار گرفت و در همین حین مواد شیمیایی که توسط عراقی ها مورد استفاده قرار گرفته بود را استنشاق کرد تا اینگونه به خیل عظیم جانبازان شیمایی ایران بپیوندد.
وی در خصوص حالات این روزهای خودش می گوید: ترکش ها هنوز در سرم هستند و با وجود مواد شیمیایی که در جنگ استنشاق کرده ام روزی چند بار می میرم و زنده می شوم. سرفه هم دارم و آنقدر سرفه ها سنگین است که وقتی سراغم می آیند از خدا می خواهم که فقط برای یک بار من را به زندگی برگرداند چرا که در آن حالت احساس می کنم در حال مرگ هستم.
توان رفتن به اهواز را برای درمان ندارم
این روحانی جانباز ادامه می دهد: وضع جسمانیم روز به روز به سمت وخیم تر شدن حرکت می کند و این در حالی است که این روزها حتی توان رفتن تا اهواز برای درمان را ندارم و معالجات پزشکی من که تنها در این مدت تسکین دهنده من بودند نه چیز دیگری نیز متوقف شده است.
«سید احمد» که روحانی مستقر و امام جماعت روستای محل تولدش یعنی آسیاب در شهرستان امیدیه در استان خوزستان است، می گوید: از خدا می خواهم سلامتیم را به من بدهد تا بتوانم همانند سال های قبل، نماز جماعت که را به صورت ایستاده برای مردم بخوانم چرا که این روزها با زور و زحمت تنها یک رکعت را به صورت ایستاده می خوانم و بعد می نشینم و نماز را نشسته ادامه می دهم.
وی که در این مدت حقوقی بابت جانبازی و حضور جبهه نمی گیرد در مورد معالجات خود می گوید: گفته اند برای اینکه بهبودیم حاصل شود باید به یک کشور اروپایی برای معالجه بروم که بی شک من که در حال حاضر توان رفتن به اهواز را نیز ندارم چنین کاری محال است.
سید احمد افزود: من منتی سر کسی ندارم و اگر دوبار تاریخ تکرار شود دوباره با اشتیاق کامل و با نیل به وضع این روزهای خود به جبهه ها می روم ولی همانگونه که وظیفه ما بود در آن زمان از کشور خود دفاع کنیم؛ این وظیفه دولت است که از امثال من حمایت کند و اجازه ندهد زندگی برای امثال من تنگ شود زیرا خیلی ها مثل من اکنون پرونده ای در مورد سوابق جنگ و حضور در جبهه ها ندارند در حالیکه هر جانباز سند حضور در جبهه ها را با خود دارد.
این روحانی اضافه کرد: در این مدت غیر از صدام و رژیم بعث کسی به ما ترکش نزد یا ما را شیمیایی نکرد به همین دلیل اعتقاد دارم هر جانباز سند جانبازی خود را به همراه دارد و نیازی به یک مشت کاغذ پاره نیست زیرا خودم در آن زمان به جمع آوری مدرک و این قبیل کارها اعتقاد نداشتم و صرفا برای ادای وظیفه به جنگ رفته ام و قرار نبود مدرک داشته باشم زیرا خدا شاهد حضور من در جبهه هاست ولی اکنون شرایط جسمانی من باعث شده که نیاز من به مراقبت و حمایت پیدا کنم.
از هیچ ارگانی حقوق نمی گیرم
وی که تمایلی برای ورود به مباحث مادی و مالی ندارد با اصرار ما می گوید: اکنون از هیچ جا حقوق نمی گیرم و تنها از محل حضور در شورای حل اختلاف روستا وضع زندگی خود را می گذرانم ولی همین کار را نیز نمی توانم انجام بدهم زیرا دیگر توان ندارم و بیشتر در خانه به پرونده ها رسیدگی می کنم.
امثال سید احمد موسوی در کشور زیاد هستند زیرا اصولا در جنگ هشت ساله نابرابری که علیه کشور ما صورت گرفت اگر حضور همه جانبه مردان مرد آن زمان در مناطق عملیاتی نبود بی شک جنگ اینگونه پیروزمندانه برای کشور به پایان نمی رسید.
اکنون نیز وظیفه سازمانهای مسئول برای شهدا و جانبازان است که به وضع افرادی که هنوز در گوشه گوشه این کشور ناشناخته مانده اند و اصولا در جنگ به فکر جمع کردن مدرک و کاغذ نبودند رسیدگی کنند و اجازه ندهد مثل حجت الاسلام «سید احمد موسوی هاشمی» عرصه زندگی را بر خویش تنگ ببینند.
منبع:خبرگزاری مهر
آنان که تجربه های گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار اشتباهند.
- از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه می روند تنها کسانی که با خود چتر می برند به کارشان ایمان دارند.
- پیچ های جاده آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی.
- وقتی به چیزی می رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته ای.
- آدم های بزرگ شرایط را خلق می کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می کنند.
- آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می اندیشند.
- گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است.
- هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قائل نیست دل نبند.
- همیشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می دهد به راحتی دل بکنی.
- با هر کسی مانند خودش رفتار کن تا نتیجه و عکس العمل کارش را قلبا احساس کند.
- هرگز به کسی که حاضر نیست برای تو کاری انجام بده، کاری انجام نده.
- به کسانی که خوبی دیگران را بی ارزش یا از روی توقع می دانند خوبی نکن اما اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.
- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.
- هرگاه با آدم های موفق مشورت کنی شریک تفکر روشن آنها خواهی بود.
- وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.
- به خودت بیاموز هر کسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.
- هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که زندگیت را روشن می کند.
- همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی.
- هرگاه نتونستی اشتباهی رو ببخشی اون از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه.
- عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری.
- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز می شوند نبینی.
- تملق کار ابلهان است.
- کسی که برای آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.
- آنکه برای رسیدن به تو از همه کس می گذرد عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت.
- نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است.
- هیچ گاه ابزار رسیدن به خواسته دیگران نشو.
- اگر می خواهی اعمالت مورد پسند خدا باشد، در سختیها از خودت بگذر، دیگران را قربانی نکن.
- از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی.
- دوست برادری است که طبق میل خود انتخابش می کنی.
- لیاقت محبت و مهربانی دیگران را داشته باش.

























.jpg)